|
مدیر جهان لحظاتی که من در مدیریت جهان سپری می کنم
|
دو ماه در بهشت ماه های سال شیراز بودم و جای همتون خالی کردم امروز امیدوارتر و شادتر از قبل سعی در پیدا کردن مسیر زندگی خودم دارم.میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست امیدوارم امسال دنیا به ساز من برقصه. پ.ن:دلم خیلی برای اینجا و همه دوستای خوبم تنگ شده بود [ ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٧ ب.ظ ] [ چریک ]
امروز اگر همه چیز خوب پیش بره آخرین روزیست که من در شهر زندگی می کنم که بیش از دو سال از عمرم در اون سپری کردم.دو سالی که اصلا قشنگ و به یاد ماندنی نبود.تنها روز های سخت و درسهایی برای سالهای پیش رو.آرزو می کنم که دیگه هیچ وقت شرایطی مثل این رو تجربه نکنم. امیدوارم فردا بهتر از اون چیزی باشه که فکرش می کنم. [ ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٥ ق.ظ ] [ چریک ]
زمان آبستن اتفاقات زیادیه و من متحیر از این سیر تنها به نظاره نشستم.سرعت این تحولات بسیار زیاد و نمی توانم راه درست را تشخیص دهم.شاید آنچه زندگی برایم مقدر کرده زیباتر از آن باشد که خود می سازم.پس اینبار تنها به انتظار می نشینم. [ ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٤ ق.ظ ] [ چریک ]
بی نهایت خسته ام.کاش می شد برای مدتی هر چند کوتاه به کما می رفتم. [ ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٢ ب.ظ ] [ چریک ]
این روز ها با وجود لحظات تلخی که می گذرونم فرصتی برای بندگی به من داده شده که شیرینیش همه وجودم فراگرفته.امیدوارم این فرصت و این نزدیکی هیچ وقت از من گرفته نشه. [ ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۱ ب.ظ ] [ چریک ]
زیرا سال های جنگ بود زیرا بالای سی سال داشتم زیرا طلاق واژه ای ست زیرا تو هرگز نمی توانی بگویی: و هیچ چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند و تو بیزاری از من و هرگز مرا نخواهی بخشید پ.ن:شعری بسیار زیبا از فریده حسن زاده _ مصطفوی که در ایران به خاطر ترجمه های تخصصی اش از شعر جهان معاصر شناخته شده است ، برای یکی از سروده هایش با عنوان " در جواب دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟ " نامزد جایزه ی پوشکارت شد. این شعر که در اصل به زبان انگلیسی سروده شده یکی از چند شعر ی ست که در مجله ی New Mirage Journal منتشر شده است. سردبیر این نشریه جورجیا آن بنکس - مارتین Georgia Ann Banks - Martin ضمن انتخاب فریده حسن زاده مصطفوی به عنوان The Feature Poet در شماره ی زمستان خود توضیح می دهد:
انتخاب The Feature Poet برای معرفی شاعری ست که آثار با ارزشی پدید آورده و کتاب هایی نیز به چاپ رسانده اما برای خوانندگان بین الملی هنوز نا آشناست. یک مصاحبه و چند شعر از شاعر انتخاب شده این فرصت را برای خوانندگان به وجود می آورد که تا حدی با فرهنگ کشورهای دیگر آشنا شده و بر دایره ی اطلاعات خود از شعر معاصر جهان بیفزایند.
شاعر منتخب این شماره ی نشریه ی New Mirage Journal فریده حسن زاده مصطفوی ست که در ایران بیش تر به عنوان یک مترجم او را می شناسند. چاپ اشعار انگلیسی وی در نشریات کاغذی و الکترونیکی آن سوی مرزها و ترجمه هایش از شعر ایران معاصر (نیما یوشیج و شاعران دهه ی پنجاه) دلیل آشنایی سردبیران خارجی با کارهای اوست.
نامزدهای جایزه ی ادبی پوشکارت که هر ساله به بهترین شعر، داستان و نقد ادبی نشریات ادبی مستقل تعلق می گیرد توسط سردبیران جرائد، از میان کسانی کاندید می شوند که به عنوان The Feature Poet انتخاب و معرفی شده باشند. به نقل از وبلاگ ماه هفت شب
[ ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٥ ق.ظ ] [ چریک ]
دستم بگیر دستم را تو بگیر التماس دستم را بپذیر درمانی باش پیش از آنکه بمیرم [ ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٦ ق.ظ ] [ چریک ]
روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟ این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت. آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار… او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود. وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد. پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟ پاسخ پیرزن جادوگر این بود: ” آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی کنند. به عبارتی خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند” همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان پیش پیرزن رفت . اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود را به جای پیر زن دید ! لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟ زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: ” کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن…؟” لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که شب ها همیشه زندگی خوبی داشته باشند ! اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید ؟ اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید. آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود…: لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد. با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود. اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟ [ ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٩ ق.ظ ] [ چریک ]
آن بالا که بودم،فقط سه پیشنهاد بود.اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد.خوشگل و پولدار.قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم.با یک کوروت کروکی قرمز رنگ.تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان می گرفت.قبول نکردم.راست اش تحمل اش را نداشتم.بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند:پارین خودم هنر پیشه می شدم و زنم هنرمند.قرار بود دو دختر دوقلو داشته باشیم.اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته می شود گفتم حرف اش را هم نزنید.بعد قرار شد کودیا زنم باشد.با دو پسر.قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم.توی دخمه ای عینهو قبر.اما کسی تصادف نکند.کسی سرطان نگیرد.قبول کردم.حالا کلودیا-هیمن که کنارم ایستاده است-مدام می گوید خانه نور کافی ندارد.بچه ها کفش و لباس ندارند.یخچال خالی است.اما من اهمیتی نمی دهم.می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد.با سرطان و تصادف. پ.ن:من هم اگر بودم زن سوم را قبول می کردم.هر چند تحمل این اوضاع برای یک مرد خیلی سخته.البته تحمل از دست دادن هیچ عزیزی ندارم. به نقل از روزنامه اتفاقیه [ ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ب.ظ ] [ چریک ]
موضوع تاثیر تحریم ها بر وضعیت اقتصاد ایران ، القای نا امیدی و شرایط بحرانی به بدنه جامعه حرکتی هماهنگ از جانب رسانه های معلوم الحال تا با ایجاد فشار داخلی موجبات قبول و حرکت در مسیر مورد درخواست مردم(رسانه های معلوم الحال)از جانب نظام فراهم بشه. زمانی که شما به عنوان عضوی از یک جامعه جهانی در فضای اقتصاد جهانی در حال فعالیت هستید وجود تحریم ها برای شما قطعا بدون تاثیر نخواهد بود اما زمانی که شما تجربه دها ساله در مبارزه با تحریم ها را در کارنامه خود دارید به طور قطع با طرح یک برنامه حساب شده تاثیر آن را به حداقل می رسانید.حالا باید پرسید این اتفاق واقعا افتاده و تاثیر تحریم ها به حداقل ممکن رسیده؟ زندگی روزمره ما که هر روز سخت و سخت تر می شه و کارمان شده زندگی با اعمال شاقه.این می تونه خبر از اوضاعی بحرانی بده که سخت آدم به وحشت می اندازه و نسبت به آینده و بهتر شدن اوضاع نگران.برای اینکه به حقیقت موضوع پی ببریم باید معیار هایی رو مدنظر قرار دارد.حالا نگاهی کوتاه به این معیار ها داشته باشیم. وضعیت در بخش تولید با وجود تاکید مقام معظم رهبری در رسیدگی به مشکلات تولیدکنندگان اصلا اوضاع مناسبی نداره .تولید کننده های ما با دید غیر حرفه ای و تنها جهت پرکردن جیب از پول های بادآورده کارخانه ای راه انداخته و وامهای میلیاردی گرفته وامها در بخش مسکن و غیره صرف شده امروز کارخانه با تعداد زیادی کارگر به دلیل مشکلات در تولید تعطیل مشه و برای کمک به اون باید با از رستم و سهراب مدد گرفت.اگر بخوایم از زاویه دیگه ای به وضعیت تولید در کشور نگاه کنیم باید به شاخص های بورس نگاه کینم که بهترین تعیین کننده وضعیت اقتصاد کشور.در این بخش هر روز شاهد رکورد شکنی های مختلف در بازار سرمایه هستیم.وضعیت سود سهام در این بازار در سال جاری در حدود بیست درصد رشد نشون می ده که حکایت از وضعیت مناسب در بخش تولید و سود آوری شرکت های تولید کننده حاضر در بازار بورس.اون دسته از تولید کننده هایی که در ابتدای صحبت از اونها یاد شد رو شما خودتون راجبشون قضاوت کنید. در بخش توزیع دوستان با روشهای مختلف برای رسیدن به سود بیشتر با ضرر وارد کردن به تولید کننده و مصرف کننده به اوضاع نابسامان بازار دامن زدن.عرض ورزی در اتفاقاتی از این دست هم دور از ذهن نیست که تنها برای ایجاد نارضایتی در بین مردم صورت می گیره. در این بین دولت با مدیریت غیر صحیح و غیر علمی در اکثر بخش ها سعی در نظم دادن به ساختاریست که تمایل به نظم نداره و در هیچ قالبی نمی گنجه.شاد بهترین راه برای سامان دادن به این بی نظمی مدیریت نامنظم و بدون ساختار که گمان می کنم تا به امروز تقریبا جواب داده هر چند عده زیادی به دلیل نداشتن تصویری درست از حال و آینده ناراضی هستند.دلیل اثبات این مدعا هم آمارهای صندوق بین المللی پول در ابتدا و انتهای سال میلادی از وضعیت اقتصاد ایران،اجرا شدن موفقیت آمیز هدفمندی یارانه ها با یادآوری این موضوع که این طرح بزرگ و انقلابی از 7 بخش تشکیل می شه و امروز تنها در نیمه راه از اولین گام این طرح بزرگ هستیم که مورد تقدیر مجامع جهانی هم واقع شد.استقبال سرمایه گذاران خارجی از سرمایه گذاری در ایران که نشان از وضعیت مناسب در اقتصاد ایران داره و غیر.... صحبت راجبه این موضوع در حوصله این پست نمی گنجه و باید در مجموعه ای از این مباحث پیگیری بشه.این کار منوط به همراهی شما دوستان خوبم که امیدوارم کمکم کنید تا بتونم به سوالاتی که در ذهنم هست پاسخی درست بدم. [ ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٩ ق.ظ ] [ چریک ]
این روز ها با افراز مختلفی صحبت میکنم.افرادی که تلاش می کنن خودشون آدم های فهمیده ای نشون بدن و ژست های مسخره می گیرن و کلمات قلمبه سلمبه بلغور می کنن.وقتی که ذهن آدم از آخوری مثل BBC و VOA سیر بشه نمی شه و نباید بیش از این انتظار داشت.با حضرت آقا پای اخبار BBC نشستیم با دقت تمام اراجیفش گوش می ده.اخبار سوریه و موضوع حمله نظامی به ایران.ساکت کنارش نشستم و چیزی نمی گم خودش بر میگرده می گه همشون دروغ می گن و اصلا حرفشون قبول ندارم.اما وقتی شروع به صحبت می کنه ذهنش پر از اراجیفی که ناخداگاه عامل انتقالش به دیگران.آخه برادر من تو که قبولشون نداری پس چرا نشستی و ذهنت با این مزخرفات خراب می کنی.نیازی نیست جلوی من ژستی بگیری که به اون تعلق نداری.بیشتر مردم هم که در کوچه و بازار بلندگوی بی جیره و مواجیب آقایان شدن تنها برای اینکه حرفی زده باشن یا بگن من هم چیزی سرم میشه یا نشون دادن خط،خط خطی فکرشون دهن به گفتن مزخرفات باز می کنن.خسته شدم.حالم بهم می خوره از آدم هایی که بیشتر از نوک بینیشون چیزی نمی بینن از آدمهایی که فکر نکرده حرف می زنن و دردآور تر از همه اینکه نمی دونن دارن چی می گن.من حاضر کسی با فکر و منطق بیاد بشینه جلوی من و همه نظام فکری و اعتقادی من نقد کنه اما فکر کرده باشه اما مطالعه کرده باشه.اگر کسی هست که می تونه من از اشتباهی که خودم از اون بی اطلاع هستم نجات بده صدای هل من ناصر من رو گوش کنه و به فریادم برسه.کمک کمک [ ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۸ ق.ظ ] [ چریک ]
یادم یک شب خواب می دیدم جایی بودم و روضه خوانده می شد.سخت منقلب شده بودم و اشک می ریختم.به شدت هق هق می زدم و اشک می ریختم.به اندازه ای که نفسم داشت بند می آمد.اینجا بود که با حالت خفگی از خواب بیدار شدم و به زحمت به خودم آمدم و دوباره تونستم نفس بکشم. امیدوارم خدا هیچ وقت نعمت اشک از من نگیره. [ ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ق.ظ ] [ چریک ]
عشق نابغه قد کوتاه فرانسوی به ژزفین بسیار زیبا و قشنگ بود.مردی مثل اون در تمام طول عمرش عشقی جز او نداشت و هیچ زنی نتوانست جای ژزفین را در قلبش بگیرد.زنی که اصلا او را دوست نداشت و تنها برای شهرت و قدرت در کنارش باقی مانده بود و وقتی ناپلئون به میدان جنگ می رفت از مهمان های خودش در منزل پذیرایی می کرد.هر چند ناپلئون در میدان جنگ پیروز همیشگی بود اما در میدان زندگی مشترک شکست خورده بود.ناپلئون متوجه این موضوع شد و به سختی دوباره قامت راست کرد و به فتح اروپا و برقراری امپراطوری خود پرداخت.ناپلئون حاضر به از دست دادن ژزفین نبود و همواره او را دوست می داشت و البته دلیل اقبال خود در فتوحات را نیز او می دانست.هیچ گاه کسی جز ژزفین راه به قلب او پیدا نکرد.پس از سالها تنها بخاطر استمرار امپراطوری خود با زنی اتریشی آلمانی اصل ازدواج می کند و حاصل آن ازدواج پسری بود که واث امپراطوری او شد. عشق و نبوغ او به افسانه ای تبدیل شد که شاید دیگر شاهد آن نباشیم. [ ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٦ ق.ظ ] [ چریک ]
هوا به قدری سرد که اجازه بیرون رفتن از خانه را به من نمی ده.سرم درد می کنه و کلافه هستم.نمی توانم تمرکز کنم و کاری انجام بدم.دوباره قلم و کاغذ ، شاید باری از افکارم کم کنه و سر دردم آرام بشه. آرزو های دور و دراز ، رویا پردازی تمام آن چیزی بوده که در سالهای پیش داشتم.رویا هایی که برای عملی شدنش خیلی تلاش کردم و صبور بودم اما هیچ وقت به نتیجه نرسیدم.گاهی می گم شاید این آن کاری نیست که تو مامور به آن هستی؟!شاید تو برای نقشی جز این محکوم به بودن هستی.سردرگم و خسته تنها روز ها را یکی پس از دیگری سپری می کنم تا شاید مسیر مشخص بشه و از این سر درگمی در بیام.توی این آشفته بازار و بلاتکلیفی بار سنگین مسئولیت فرصت برای جسورانه تصمیم گرفتن از من گرفته و باید جواب نگاه هایی که به من دوخته شده را هم بدم.خودم در قفسی می بینم و به دنبال راه نجاتی هستم.به هر طرف نگاه می کنم تصویری از آینده به چشم می خوره اما قدرت تشخیص سراب و از واقعیت از دست دادم تنها می دانم اگر باز هم تعلل کنم به زودی هیچ آینده ای نخواهد بود و من باید دوران محکومیت را در قفس سپری کنم. [ ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٥ ق.ظ ] [ چریک ]
هنوز دلم آرام نشده.پلک هام سنگینی می کنه اما قلم راحتم نمی گذاره.باید همچنان حرکت کنه اینبار از چی می خوای بنویسی؟با این خود سانسوری آخه مگه حرفی هم باقی می مونه؟باشه تو بنویس من هنوز همراهت هستم. " بزرگترین خطری که کیفیت زندگی ما را نابود می کند افکار و باور های مخرب است." آنتونی رابینز نمی دانم وقتی چند سال بیشتر نداشتم این جمله و مفهوم اون چطوری پایه و اساس فکری من بود و باعث شد از هر خیال بدی که افکارم تخریب می کنه فراری باشم.می تونم بگم در تمام طول زندگی کار من فرار از افکار و باورهای مخرب بوده و همیشه تلاش کردم که به اصول و باور هایی معتقد باشم که چراغ راه من در آینده باشه.هیچ وقت نگذاشتم دیگ آرزو هام از جوشیدن بایسته.آرزو کردم و خواستم هر چیز خوب و بزرگی که در دنیا وجود داشته. [ ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ق.ظ ] [ چریک ]
فراموش کردم آخرین باری که یک خواب کامل داشتم کی بود.یک خواب عمیق.کمتر پیش میاد خواب ببینم یا حداقل چیزی یادم نمیاد مشکل نداشتن آرامش که خواب از من گرفته.پس حالا که دوباره مثل هر شب خواب به چشمم نمیاد قلم به دست می گیرم تا شاید بتونم با رها کردن قسمتی از افکارم روی کاغذ کمی آرام بگیرم. لحظه به لحظه شمارش معکوس من به محرم نزدیکتر می کنه.وقتی جوان تری و بزرگی دست به دعا بر می داره و از خدا می خواد توفیق درک محرم سال آینده را بده متوجه نمی شی چی می گه.اما امروز ، هر روز صبح که از خانه در میام به این فکر می کنم که می شه این چند روز هم بگذره و من توفیق پوشیدن پیراهن مشکی داشته باشم؟می شه دوباره زیر پرچم باشم؟ همان گوشه وکنار ها یه جایی برای من باشه کافیه ، جاروکشی و نوکری عزادارا و گریه کن هات می کنم ارباب. یه روزایی توی هیئت خیلی دوست داشتم اون گوشه کنارا بشینم و با خودم خلوتی داشته باشم و اشک بریزم.دوست داشتم کسی من نشناسه.دوست داشتم اون حلقه وسط نباشم و جا برای بقیه باشه.می خواستم فریاد بزنم بگم تنها بگذارید من با این همه درد.بگذارید به درد خودم بمیرم.اون روز وظیفه من چیز دیگه ای بود و اجازه این کار نداشتم.امروز هم به شکل دیگه ای باید انجام وظیفه کنم.حالا که از هیئت و بچه هیئتی ها دورم وقتی از جلوی در یک مسجد یا هیئت رد می شم دوست دارم وارد بشم و همون جا جلوی در بشینم و چند قطره ای اشک بریزم و بس.گاهی که بغض توی گلوم سنگینی می کنه مسیری خلوت و پیش می گیرم راه می رم ناله می زنم و اشک می ریزم.روضه من هم میشه تنها گفن این جمله : امان از دل زینب.این جمله رو به سنگ بگو اگه قشنگ درکش کنه امکان نداره خرد نشه. مظلومانه شهید شدن حسین از همان بچگی قلبم آتش می زد و اشک می ریختم اما اون چیزی که من بی تاب می کنه غم زینب.غم حسین و عباس که اهل حرم بی پناه گذاشتن و رفتنوغمیه که می شه توی چشمای اسد ا... دید وقتی به زمین افتاده و چشم به خیمه ها داره. دوباره صدای قافله به گوش می رسه و نمی دانم این چند روز باقی مانده تا محرم اجل مهلت همراهی قافله رو به من می ده یا نه؟؟؟؟ پ.ن:تنها کسی که وقتی اسم زینب به زبان میاره می شه فهمید واقعا غم زینب آتش به وجودش زده حاجی با اون صدای گرمش ،می دونم محرم امسال هم تنها با گفتن" زینب" آتش به دل همه ما می زنه و نیاز به روضه خواندن نداره. [ ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٤ ق.ظ ] [ چریک ]
نرگس می گفت هر وقت شما دو تا رو می بینم خیلی دلم براتون می سوزه.آخه خیلی از هم دورید. صمد می گفت آخرین باری که همدیگه رو دیدیم 105 روز پیش بود. می خواستم بگم توی این جمع تنها من می دونم توی دلت چی می گذره و چی کشیدی.می خواستم بگم تا حالا شده 393 روز گذشته باشه و ندیده باشیش و حتی ندونی دوباره کی می بینیش؟می خواستم بگم کی از دل من خبر داره؟کسی هست من درک کنه؟کاش حداقل خدا میشنید صدای دلی که خسته اس از این همه دوری.کاش..... [ ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٧ ب.ظ ] [ چریک ]
وقتی به گذشته نوشته هام نگاه می کنم جای خالی دیدگاهم نسبت به انتفاقات کشورم خیلی خالیه.این به این معنی نیست که نسبت به مسائل بی تفاوتم من هم دیدگاهی دارم و گاهیبا دوستانم مباحثه می کنم.تنها اهل جار و جنجال راه انداختن و اظهار نظر های نپخته و بی مغز نیستم.ترجیح می دم در بهبوهه هر اتفاق دنبال حقیقت باشم و همه ابعاد پیدا و پنهان داستان رو پیدا کنم.عقیده دارم مشکلات رو می شه حل کرد اما نه با جار و جنجال.می شه صبورانه و برادرانه مشکلات رو از سر راهمون بردارم تنها اگر بینش درستی داشته باشم.امیدارم به این مقام برسیم. گمان کنم بهتره از این به بعد قسمت بیشتری از پست هام رو به این گونه مسائل اختصاص بدم تا شاید با مباحثات اینترنتی بتونیم در روشن شدن مسیر و رسیدن به بینش سیاسی صحیح دست پیدا کنیم. [ ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٦ ق.ظ ] [ چریک ]
سال بارانی روزهای بارانی و پر از امید که نوید لحظه هایی خوش رو می ده.من هم که روز هایی بارانی و سرمای زمستان سرمستم می کنه خوشحالم.با قدرت قدم بر می دارم و سرم بالا می گیرم.شاد و پر انرژی و شاید امیدوار به آینده.آینده ای که همچنان انتظار می کشم به ساز من برقصه.یادتونه یکی دو ماه پیش گفتم فقط می خوام یک هفته دنیا به ساز من برقصه؟ساز آماده و من هم آمادهه اما ساز ما خراب شد و دنیا لنگ در هوا مانده.هنوز هم انتظار می کشم که اجازه صادر بشه و نوبت ساز ما و ما برسه. [ ۳٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۱ ب.ظ ] [ چریک ]
جایی می خوندم می گفت یک وبلاگ نویس باید حرفی برای گفتن داشته باشه یا حداقل مطلبی که می نویسه برای خودش جالب و خانندی باشه تا مطلبی رو پست کنه.حرف برای گفتن زیاد اما گوشی برای شنیدن نیست.این تنها جاییست که صبورانه پای صحبت های من و شاید غم و غصه های من می شینه.اگر رنگ و بوی نوشته هام خوشایند نیست از من خرده نگیرید.این هم برشی از مسیر زندگی من که رنگ و بوی خوبی نمی ده. می دونید چی جالبه؟گاهی به مرور پست های قبل می پردازم.می خوام یادآوری بشه روزهایی که به من گذشت و به سیر رو به بهبود شرایط نگاه کنم.مطالب به اندازه ای نامفهوم که خود من هم چیزی متوجه نمی شم.من به ثبت خاطرات مشغول نیستم من برشی حتی یک روزه از زندگیم رو نقل نمی کنم.هر پست شاید تنها به لحظه ای از افکارم ، نگرانی ها و غم من بپردازه و باز ناگفته های زیادی باقی می مونه. وقتی به قضاوت در مورد شخصیت پشت این نوشته ها و شاید غم نامه ها می شینم احساس خوبی به من دست نمی ده.تصویری زیبا توی ذهنم نقش نمی بنده.باید به دوستان خوب که همراه من هستن توی دنیای مجازی حق بدم گاهی زبان به شکایت باز کنن و یا حتی هیچ مطلبی رو نخونن و برن.اون دوستانی که با من از نزدیک در ارتباط هستن هم از تناقضاتی که وجود داره در نوشته هام و خودم که اصلا شبیه به نوشته هام نیستم تعجب می کنن و شاید به خودشون بگن تو خوشی زده زیر دلت که اینطوری می گی و مینویسی.چرا؟؟؟چون همیشه لبم خندون و.... شاید در آنده روند نوشته هام تغییر دادم.اما شما باید صبور باشید [ ۳٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٠ ق.ظ ] [ چریک ]
ذهنم به قدری شلوغ و در هم و برهم که واقعا نمی دونم دارم چکار می کنم.به شکل خیلی بدی تمرکز ندارم و از این روند به شدت ناراحتم.اگر این روز ها دیر تر وبم آپ می کنم این یکی از اصلی ترین دلایلش.بار ها آمدم و رفتم.حتی چند روزی می شه که مطلبی رو نیمنهه کاره رها کردم اما تمرکز لازم برای مرور و پستش ندارم. [ ۳٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٦ ق.ظ ] [ چریک ]
می نویسم تا به یاد بمونه می نویسم تا از یاد بره می نویسم تا رها بشم از هر چی خیال بده.از زمانی که شروع به نوشتن کردم خیلی از دوستان به من خرده گرفتن بخاطر این همه غم و ناراحتی که در نوشته هام موج میزنه.گاهی تصمیم گرفتم تغییرش بدم و نوشته هام رنگ و بوی دیگه ای بگیره اما چه کنم که از خودم بوی امید و خوشحالی به مشام نمی رسه و از قدیم گفتن از کوزه همان برون تراود که در اوست. اما واقعا با دیدن من هم به این غم و ناراحتی پی می برید؟به جرات می تونم بگم بزحمت.به خودم اجازه نمی دم با چهره ای اخمو و عصبانی با مردم برخورد کنم.دلیلی نمی بینم دیگران رو ناراحت کنم بخاطر چیزی که به من مربوطه.اینجا جاییست که می تونم خودم رها کنم از هر چی خیال ناراحت کننده س.اینجا محل رهاییست
[ ٢٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٩ ق.ظ ] [ چریک ]
تنها خودش می دونه چقدر برای این روز بیتاب بودم.گمان نمی کردم لایق این باشم که در حریم رضوی این روز رو به پایان ببرم.اما شد.دوباره این اجازه داده شد.وقتی رسیدم دعا شروع شده بود.اونقدر شلوغ بود که حتی قبل از گیت هم مردم نشسته بودم.به هر قیمتی شده خودم از گیت رد کردم و همونجا جایی پیدا کردم و نشستم.چشمام دیگه تحمل نداشت شروع به باریدن کرد.چه باریدنی.تا پایان دعا و روضه عباس چشم ها می بارید.شادمان از اینکه امام رضا دوباره من روسیاه قبول کرده و امید به اینکه می تونم محرم درک کنم به خونه برگشتم.اونقدر شلوغ بود که هیچ وسیله ای برای برگشت نبود و مجبور شدم مسافت طولانی ای رو برای پیدا کردن ماشین پیاده برم.قدم زدن توی شب بعد یک دعای دلچسب خیلی لذت داشت.اما... [ ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٥ ق.ظ ] [ چریک ]
تو اصلا حالت خوب نیست و من حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده.نفسی که دردی رو دوا نکنه.نفسی که نیست تا رو رو گرم کنه اگه نباشه چه اتفاقی می افته؟؟خیلی سخت دستت از زمین و زمان کوتاه باشه و کاری از دستت برنیاد.خیلی سخته دوری،خیلی سخته تنهایی،خیلی سخته بی تو بودن.مرگ برای من بی تو بودن مرگ........ [ ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٥ ق.ظ ] [ چریک ]
این روز ها انگاری دلم دنبال بهانه می گرده.می دونی گمان کنم بارش هفته گذشته آسمان برای دلم بد آموزی داشته.آخه اون هم هوای باریدن داره.هر چند این دل بی بهانه هم سالها اشک برای باریدن داره اما دل سنگیی من اشکش هم عجیب و غریبه.چون روز و شب می باره اما هیچ......؟؟؟؟!!!! تلاطم عجیبی رو در خودم حس می کنم.تلاطمی که هر روز من بی تاب تر می کنه.اما نمی دونم می تونم تاب بیارم یا نه..... [ ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۱ ق.ظ ] [ چریک ]
بیست و چند سال زندگی تنها برام موهای سپیدی رو به من هدیه داده که روز به روز داره به تعدادشون اضافه می شه.راضیم از روز هایی که گذشت شکر گله ای ندارم.اشتباه نکنید گله من از ادامه این داستان سراسر رنج و مشقت.واقعا تحملش سخت شده. گفته بودی بعد از هر سختی آسایشیست.خدای من این سختی پایانش کجاست؟؟برای رسییدن به انتهاش سالهاست دارم می دوم.خدایا روز ها به شکل کشنده ای تکراری شده.من حتی بهانه ای برای خندا پیدا نمی کنم.لبخند؟؟؟؟یک لبخند واقعی.خدایا متنفر از هر چی لبخند تلخه.از تلخی لبخند هام حالم بهم می خوره.بسه دیگه نمی خوام.دیگه نمی خواممممممممم [ ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٦ ق.ظ ] [ چریک ]
گاهی صبر و تحملی که دارم متعجبم می کنه.چطور هنوز از پا درنیامدم.چطور هنوز ادامه می دم.گاهی به زندگی می گم من خسته نشدم تو چطور؟هنوز آخرین و تنها مرتبه ای که آرزوی مرگ کردم فراموش نکردم.لحظه قشنگی نبود.نا امید روی صندلی نشسته بودم و نگاه می کردم حتی قدرت پلک زدن هم نداشتم.از خدا خواستم تموش کنه.گفتم من تمام تلاشم توی زندگی انجام دادم.هر چه داشتم مایه گذاشتم.امروز بود و نبودم هیچ فرقی نمی کنه.وقتی با بودن نمی تونم کمکی بکنم پس چرا ماندن؟؟از من راضی شو و اجازه من صادر کن.بی رمق به انتظار مرگ نشستم.هر چه نشستم نفس هام از شماره نیفتاد.گویا بازی هنوز تمام نشده بود.نیمه جان بلند شدم و مسیر طولانی ای رو تا خونه رفتم.بارها توی مسیر فکر می کردم قدم بعد آخرین قدم من اما باز هم نشد و خودم پشت درب خانه دیدم. چرا باید زندگی اونقدر طاقت فرسا بشه که یک جوان آرزوی مرگ کنه؟هرچند بابت این کار از دست خودم ناراحتم چون نباید هیچ وقت از تو ناامید می شدم اما خدای مهربون اصلا می دونی خیلی وقته دیگه تاب این همه مشکل رو ندارم؟می دونی چقدر خسته شدم؟نمی خوای تمومش کنی حداقل به من مرخصی بده تا بتونم جون بگیرم.به خودت قسم خیلی خسته ام.خیلی خسته [ ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۸ ق.ظ ] [ چریک ]
خیلی دوست داشتم توی یک راه بی انتها زیر یک عالمه درخت پاییزی که زمین رو فرش کردن از طلا با نمی از باران که آرام در حال باریدن با تو آرام آرام قدم میزدم فارغ از همه دلتنگی ها.....
[ ۱۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٧ ب.ظ ] [ چریک ]
توی ذهنم می گنجه آدم ها چرا می تونن نسبت به هم اینقدر بد باشن؟چطور حسادت و بخل می تونه اینقدر انسان رو به لجن بکشه؟چطور می شه نگاه دوستانه و از روی محبت جایگزین نگاهی سراسر نفرت کرد؟؟!! این روز ها درگیر آدم هایی اینطوری هستم.درگیر آدم هایی که در هیچ کجای ذهن من نمیشه براشون جایی درنظر گرفت.این روز ها تنها دارم تحمل می کنم.کاش بشه زودتر راه نجاتی پیدا کنم. [ ۱۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ق.ظ ] [ چریک ]
گاهی اوقات زندگی و زمانه با آدم بازی می کنه.می دونی هر چقدر تو محکم تر باشی و دم نزنی اون سخت تر می گیره.انگاری می خواد بودنه آخرش کجاست.می خواد بدونه کجا کم میاری و اعتراض می کنی.اگر من دوست نداشته باشم زانو بزنم و تسلیم بشم واقعا زندگی باز هم می خواد ادامه بده؟؟؟جرا حد و اندازه ای نداره؟چرا پایانی نداره؟؟؟؟!!! [ ۱۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ق.ظ ] [ چریک ]
|
|